درسها ← قدم پنجم: نفت، انفال و بیماری هلندی
دنبالهای بر «پول، ثروت نیست». جزیره با هدیهی نفت چه باید بکند؛ و پاسخِ این پرسش دربارهی تنها ثروتی که بهراستی میماند، چه به ما میآموزد؟
پاسخِ صادقانه این است: هنوز نه. نفتِ زیرِ زمین ثروت نیست؛ توان و امکان است. ثروتِ واقعی، چنانکه در جزیره دیدیم، همان چیزهای سودمندی است که مردم میسازند و به کار میبرند، بههمراهِ دانشِ ساختنِ آنها. مخزنی از نفت میراثی یکباره از طبیعت است که دیر یا زود بیرون کشیده میشود و تمام میشود. اینکه آیا هرگز به ثروتی ماندگار بدل میشود یا نه، یکسره به این بستگی دارد که مردمِ جزیره پیش از خشکیدنِ چشمه، آن را به چه چیزی بدل کنند. پرسشِ راستین که در دلِ «آیا نفت ما را ثروتمند میکند؟» پنهان است همین است؛ بدل به چه؟
یک بشکه را دنبال کن که جزیره را ترک میکند و ببین که میتواند به شکلهای بسیار متفاوتی بازگردد؛ شکلهایی که از زودگذر تا ماندگار در نوساناند. در پایینِ نردبان، بشکه با کالاهایی برای مصرف عوض میشود: خوراک، پوشاک، خودرویی زیبا. اینها دلپذیرند و ظرفِ یک فصل تمام میشوند. یک پله بالاتر، ابزار و ماشین میخرد؛ چیزهایی واقعی و مولد، هرچند فرسوده میشوند و باید جایگزین شوند. باز بالاتر، یک وعده میخرد: سندِ طلبی از جزیرهای دیگر، ادعایی بر کالاهایی که در آینده تحویل خواهد داد. باز بالاتر، سهمی در کارگاههای جزیرهای دیگر میخرد؛ پارهای پایدار از تواناییِ تولیدِ دیگری، یعنی بخشی اجارهای از دانشِ او. و در بلندترین پلهی نردبان، بشکه به دانشِ مردمِ خودت بدل میشود: تواناییِ جزیرهنشینانِ خودت در ساختن. این تنها پلهای است که بهتمامی از آنِ توست، که بهجای فرسودن رشد میکند، و از نسلی به نسلِ دیگر میرسد. هر پله ماندگارتر از پلهی زیرِ خود است، و بهراستی بیشتر مالِ توست.
پایینترین پله آسانترین پله هم هست، و همین است که خطرناکش میکند. وقتی درآمدِ نفت سرازیر میشود و واردات را ارزان میخرد، کارگاههای خودِ جزیره درمییابند که دیگر یارای رقابت با سیلِ کالاهای بیگانه را ندارند، و یکییکی تعطیل میشوند. آرامآرام، و تقریباً بیآنکه کسی چنین تصمیمی بگیرد، مردمِ جزیره ساختن را از یاد میبرند. فرزندانِ آهنگر هرگز کوره را نمیآموزند؛ هنرِ قایقساز با خودش میمیرد. اقتصاددانان برای نیمهی نخستِ این ماجرا نامی دارند؛ همان راهی که درآمدِ منابع ارزِ کشور را چنان تقویت میکند که صنعتِ داخلی از بازارِ خودش رانده میشود؛ آن را بیماریِ هلندی مینامند. اما زیانِ ژرفتر همان نیمهی دوم است: ازیادرفتنِ خاموشِ مهارتهایی که ساختنشان نسلها زمان برده بود.
دو جزیره را در نظر آور که هر دو به نفت میرسند. جزیرهی نخست نفتش را با خودرو و خوراک عوض میکند و مدتی همه خوش میزیند؛ اما وقتی سرانجام چشمه میخشکد، جزیره با شکمهای سیر، دستهای خالی و بیهیچ چشمهای میماند. جزیرهی دوم همان نفت را میفروشد، اما درآمدش را خرجِ آموختنِ ساختِ قایقها، ماشینها و داروهای بهترِ خود میکند. چشمهی این یکی هم میخشکد؛ اما تا آن هنگام تقریباً هر چیزی میتواند بسازد، و روزی که نفت به پایان میرسد نه فاجعه، که تنها یک روزِ عادی است. همان نفت، سرنوشتی وارونه. درسش صریح است: نفت تنها آنجا ثروت میشود که به تواناییِ تولید بدل شود.
وسوسهانگیز است که بگوییم نفت صرفاً دانش را «میخرد»، اما این جمله از سازوکارِ واقعی میپرد، و سازوکار مهم است. بشکهای که به بیرون فرستاده میشود، بهخودیِخود کسی را دانشمند نمیکند. کاری که میکند این است که بهصورتِ ضروریاتِ وارداتی بازمیگردد؛ خوراک، پارچه، ابزار؛ و این واردات همان کاری را انجام میدهد که پیشتر دستهای خودِ جزیرهنشینان انجام میداد. بدینسان نفت دستها را آزاد میکند. اما دستِ آزادشده هنوز پژوهشگر نیست؛ فقط دستی است که وقت دارد. اینکه این آزادی به دانش بدل شود یا نه، به گزینشی دیگر و آگاهانه بستگی دارد: اینکه آن دستهای آزاد را بهسویِ مسئلهها بگردانی، و آن اندکشماری را که روزهایشان را صرفِ حلِ مسئله میکنند سیر و مجهز کنی، بهجای آنکه صرفاً بیشتر مصرف کنی.
در برابرِ اینهمه دشواری، جزیرهای محتاط ممکن است بهدرستی تصمیم بگیرد که ارزشِ نفت را صرفاً ذخیره کند تا برای تبدیلش شتاب نکند. نفت را میفروشد و بهجای مصرفِ درآمد، ادعایی پایدار بر جزیرههای دیگر میخرد؛ سهمی از باغهای آنها، بهتعبیری؛ و از میوهی سالانهاش میگذراند. این کارِ محتاطانهای است و به آنچه ستودهترین مدیرانِ نفتی در عمل میکنند نزدیک است. قاعدهی درست این است که میوه را برداری و بذر را نگه داری: برداشتِ سالانهی کالاهای واقعی را که آن ادعا به تو میدهد بگیری، اما هرگز باغِ زیرین را از ریشه درنیاوری، تا ذخیره برای نوادگانت هم بماند.
اما دو نکتهی پنهان هست و هر دو بهآسانی از چشم میافتند. نکتهی نخست این است که ادعایی که هرگز آن را واقعاً وصول نکنی، اصلاً هنوز ثروت نیست؛ ثروتی در انتظار است. جزیرهای که وعدههای بیرونی را روی هم میانبارد و هرگز آنها را به کالای واقعی، دانش یا بهرهمندی بدل نمیکند، سرانجام کاری بهغریبی آشنا کرده است: چشمهای از نفت را با تلی از سکه که هرگز خرج نمیشود عوض کرده. این همان ترفندِ جادوگر بود، منتها بزرگتر.
نکتهی دومِ پنهان ژرفتر است، و همان است که جزیرههای نفتخیز بیش از همه فراموشش میکنند. باغی که خریدهای در کشتزارِ کسی دیگر است، و دروازهی آن کشتزار از آنِ اوست، نه از آنِ تو. بسیاری از کشورهای نفتخیز پساندازشان را بهصورتِ اوراقِ قرضهی یک قدرتِ بزرگ نگه میدارند، درست به این دلیل که آن اوراق امنترین دارایی جهان شمرده میشوند؛ همان معیارِ بازدهیِ «بدونِ ریسک». اما عوضکردنِ نفتی که آسوده زیرِ شنِ خودت خفته است با سندِ طلبِ دولتی دیگر، تنها یک کنشِ اقتصادی نیست؛ کنشی سیاسی است. آن سندِ طلب همواره تنها بهاندازهی چیزی میارزد که صادرکنندهاش، آنگاه که روزش برسد، حاضر باشد بگذارد وصولش کنی. در جهانی آرام، این آمادگی را آسان میتوان مسلّم گرفت؛ اما در جهانی که موازنهی قدرت میتواند دگرگون شود، چنین نیست. ادعایی که دولتی دیگر میتواند از پذیرفتنش سر باز زند، به تعویقش اندازد یا مسدودش کند، دقیقاً بهاندازهی سیاستی میارزد که پشتش ایستاده است. درس این نیست که ذخیرهکردن نابخردانه است، بلکه این است که ذخیرهای که در کشتزارِ دیگری نگه داشته شود، تنها تا زمانی امن است که سیاستِ میانِ شما پابرجا بماند؛ و این گونهای امنیت است بسیار متفاوت با نفتی در خاکِ خودت، یا مهارتی در مردمِ خودت.
دلیلی هست که چرا این تصمیمها پیوسته در دستانِ دولتها مینشیند نه بازارها، و ارزشِ آن را دارد که آشکارا نامش را ببریم. ثروتی که از دانش میآید صاحبی طبیعی دارد: کسی که آن مهارت را داراست. بازار میتواند اینگونه ثروت را آرام و خوب توزیع کند، از راهِ میلیونها مبادلهی داوطلبانه، چون همه میبینند از آنِ کیست. اما نفت را کسی نساخته است. ارزشش بادآورده است؛ ناکسب و بخشیدهی همگانی؛ و اصلاً هیچ صاحبِ طبیعیای ندارد. و چون بهطورِ خاص از آنِ هیچکس نیست، کسی باید تصمیم بگیرد چهکسی آن را بگیرد و چگونه قسمت شود. این تصمیم ناگزیر جمعی است، و ازاینرو سیاسی. این همان دلیلِ خاموشی است که یک منبع، کشور را بهسویِ دولت میکشد، آنگونه که ملتی از سازندگانِ ماهر هرگز نمیکشد.
بازارگراترین پاسخ این است که نفت را تا جای ممکن مانندِ ثروتی کسبشده رفتار دهیم: به هر جزیرهنشین سهمی برابر از این موهبت بدهیم و بگذاریم هرکس خود تصمیم بگیرد با آن چه کند. این ایدهی پشتِ «سود سهمِ شهروندی» است. جامعه رانتِ مشترک را میگیرد و سپس، با قاعدهای ثابت نه با صلاحدیدِ مقامات، سهمی برابر به هر ساکن میسپارد؛ و انبوهِ گزینشهای خصوصیِ پس از آن؛ خرجکردن، پسانداز، درسدادنِ فرزند، برپاکردنِ کارگاه؛ کارِ تخصیص را انجام میدهد. یکجای واقعی هماکنون همین کار را میکند: آلاسکا از صندوقِ نفتش به هر ساکن سهمی سالانه و برابر میپردازد. جذابیتش دوگانه است. قاعدهای استوار جای بسیار کمتری برای اسراف یا پارتیبازی میگذارد تا صلاحدیدِ سالبهسال، و سهمِ برابر یعنی موهبت نمیتواند خاموش در دستانِ اندکشمارِ خوشرابطه انباشته شود.
ارزشش را دارد که بر ادعایی که بسیار شنیده میشود درنگ کنیم: اینکه ایران، یا هر اقتصادِ منبعمحورِ گرفتاری، باید صرفاً یکسره اقتصادِ بازار را برگزیند تا مشکلاتش حل شود. بازار در بسیاری چیزها فوقالعاده تواناست، اما صادقانه باید دید که حتی متعهدترین اندیشمندانِ بازارِ آزاد نیز درمانی یکسره بازاری برای بیماریِ هلندی عرضه نکردهاند. دلیلش ساختاری است. منابعِ طبیعی را کارآفرینان نمیآفرینند؛ آنها هدیههای طبیعتاند. بازار میتواند قیمتشان و خریدارشان را تعیین کند، اما نمیتواند بهتنهایی تعیین کند که جامعه باید موهبتِ حاصل را چگونه میانِ بخشها و میانِ نسلها قسمت کند.
بازار پاسخهای نیمبندی دارد، و هر یک سزاوارِ شنیدهشدنِ منصفانهاند. اگر میدانهای نفتی از آغاز خصوصی میبودند، هیچ بازیگرِ یگانهای همهی درآمدِ صادرات را یکجا به اقتصاد سرازیر نمیکرد؛ مالکان بهگونههای مختلف خرج و پسانداز میکردند و در داخل یا خارج سرمایهگذاری میکردند، و اثر پخش میشد. برخی اقتصاددانان پا را فراتر میگذارند و میگویند بیماریِ هلندی اصلاً بیماری نیست: اگر مزیتِ راستینِ کشوری در نفت است، چرا باید صنعت را ساختگی سرِپا نگه دارد؟ این استدلالی بجاست؛ ضعفش تنها این است که نفت پایانپذیر است، پس اگر بگذاریم کارگاهها بمیرند و نفت دههها بعد ته بکشد، بازساختنشان میتواند کند یا ناممکن از آب درآید. و مالکانِ خصوصی میتوانند بهمیلِ خود با خریدِ سهام، کارخانه و ملکِ خارجی تنوع بجویند، که بخشی از درآمد را از بازگشت به اقتصادِ داخلی بازمیدارد و بیماری را نرمتر میکند. هر یک از اینها به گزینشِ فردی تکیه دارد نه به برنامه، و جذابیتشان همین است.
اما جایی هست که بازار به مرزِ خود میرسد، و ارزشش را دارد که با دقت بیانش کنیم. فرض کن هر جزیرهنشین مستقلاً تصمیم میگیرد درآمدِ نفتش را خرجِ کالاهای لوکسِ وارداتی و ملکِ داخلی کند. هر تصمیمِ منفرد برای فردِ تصمیمگیرنده کاملاً عقلانی است. اما این تصمیمها رویهم صنعت را آب میکنند، دستمزد و قیمت را در بخشهای داخلیِ محفوظ بالا میبرند، نرخِ ارز را بالا میکشند و سرانجام کلِ اقتصاد را بر نفت تکیه میدهند. این همان چیزی است که اقتصاددانان مسئلهی هماهنگی یا اثرِ جانبی مینامند: گزینشِ هرکس آبوهوای اقتصادیای را که همهی دیگران باید در آن زندگی کنند دگرگون میکند، اما هیچ فردی هزینهی اجتماعیِ کاملِ سهمِ خود را در آن نمیپردازد. و درست به همین دلیل است که حتی اقتصاددانانی که سخت هوادارِ بازارند، نهادهایی چون صندوقهای ثروتِ ملی و قواعدِ مالی را برای کشورهای منبعخیز میپذیرند. اینها قرار نیست جای بازار را در تولید و سرمایهگذاری بگیرند؛ بلکه هستند تا سرریزهای کلانِ اقتصادیای را مهار کنند که خریداران و فروشندگانِ منفرد، هرچند یکبهیک عاقلانه رفتار کنند، هرگز بهتمامی بهحساب نمیآورند.
پس نتیجهی صادقانه این است که هیچ راهحلِ یکسره بازاریِ پذیرفتهشدهی همگانی برای موهبتِ منابع وجود ندارد. میلتون فریدمن عموماً بازار و دولتِ کوچک را ترجیح میداد، اما درمانی یکسره بازاری برای بیماریِ هلندی عرضه نکرد؛ فریدریش هایک نیز پاسخی ویژه برای مدیریتِ میراثِ بزرگِ منابعِ طبیعی نپرورد. اقتصادهایی که در مدیریتِ ثروتِ منابع بیش از همه ستودهاند؛ نروژ، آلاسکا، بوتسوانا؛ در تولید و سرمایهگذاری بهتمامی اقتصادِ بازارند، اما هر یک بازار را با قواعدِ نهادی برای شیوهی گردآوری، پسانداز و خرجِ درآمدِ منبع درمیآمیزند. بازار به این پرسش که «نفت را چگونه باید استخراج، قیمتگذاری و فروخت؟» عالی پاسخ میدهد. اما ساخته نشده است که به آن پرسشِ دیگر پاسخ دهد؛ «هدیهی یکبارهی طبیعت را چگونه باید میانِ کلِ اقتصاد و میانِ نسلهایی که هنوز زاده نشدهاند قسمت کرد؟»؛ چون آن پرسش دربارهی حقِ مالکیت، انصاف میانِ نسلها و ثباتِ کل است، و اینها گزینشهاییاند که جامعه باید با نهادها بکند، نه گزینشهایی که قیمت بتواند بهجایش بکند.
تا اینجا همهچیز فرض را بر این گذاشته که جزیره میتواند آزادانه دادوستد و ذخیره کند. اما فرض کن دروازهی جهانِ بیرون تا حدی قفل است؛ محاصرهای مالی که کالاها را تنها بهدشواری میگذارد بجنبند و نگهداشتنِ ادعاهای خارجی را خطرناک میکند. حالا راهبردِ باغِ خارجی بهراستی به دردسر افتاده است، به همان دلیلی که پیشتر دیدیم: ادعایی که دیگران میتوانند مسدودش کنند اصلاً ذخیرهی امنی نیست. جزیرهی زیرِ محاصره ممکن است به طلا پناه بَرد، و این حرکتی دفاعیِ درست است؛ طلا چیزی حاملبهاست که هیچ دولتِ دوردستی نمیتواند مسدودش کند، در خزانهی خودت نگه داشته میشود. اما طلا میوه نمیدهد؛ فقط مینشیند، و برای بدلکردنش به کالاها یا دانشی که واقعاً نیاز داری، باز هم باید کسی را آنسویِ دروازه بیابی که حاضر به دادوستد باشد. طلا ارزشِ نفت را پاس میدارد؛ اما رشدش نمیدهد. دقیقاً یک گونه ثروت هست که دروازهی قفل نمیتواند به آن دست بزند، که هیچ قدرتِ دوردستی نمیتواند مسدودش کند و هیچ نرخِ ارزی نمیتواند بفرسایدش: دانشی که در درونِ مردمِ خودت است. هرچه دروازه سختتر بسته شود، همهی این استدلال بیشتر بهسویِ سرِ نردبان میچرخد؛ چون مهارتِ داخلی یگانه داراییای است که همزمان هم ضدِ مسدودشدن است و هم ضدِ سیل.
اینجاست، درست در پایان، که سرانجام ناچاریم یک ایدهی پولی را به گفتوگویی راه دهیم که آن را استوارانه دربارهی چیزهای واقعی نگه داشته بودیم؛ چون جزیرهی نفتی میتواند به دو شیوهی کاملاً متفاوت بیمار شود، و تنها یکی از آنها به اقتصادِ واقعی مربوط است. نخست بیماریِ فراوانی است، که همان بیماریِ هلندی است: فروشِ نفت به بیرون، جزیره را از درآمدِ خارجی لبریز میکند، کارگاههای خودش از میدان بهدر میشوند، و مردمش آرامآرام ساختن را وامینهند. همزمان ثروتمند و ناتوان میشود. دوم بیماریِ پول است، که تورم است: وقتی دولتی برای پوششِ هزینههایش پولِ تازه میآفریند، آن پولِ تازه در پیِ همان انبارِ کالا میدود و آن سنجهی باثباتی را که مردم برای پسانداز، برنامهریزی و امید به فردا نیاز دارند، ویران میکند. جزیره کارگاههایش را نگه میدارد، اما زمینِ سفتِ زیرشان را از دست میدهد.
دو چیزی را که جزیره بهراستی در اختیار دارد در هم ضرب کن؛ اینکه آیا میتواند نفتش را بفروشد، و اینکه آیا برای پرداختِ هزینههایش پول چاپ میکند؛ و چهار وضعیت پدیدار میشود؛ اما بهترینِ آنها بسته به اینکه جزیره با درآمدش چه میکند، بار دیگر دوشاخه میشود.
| پولِ سالم | چاپِ پول | |
|---|---|---|
| نفت میفروشد | پسانداز و سرمایهگذاری در بیرون → نروژ. هدیه نگه داشته میشود، پول سالم میماند، اقتصاد متنوع میشود. بهترینِ همه. مصرف در خانه → بیماریِ هلندی. جایی که بیشترِ کشورهای نفتی میایستند: ثروتمند، با قیمتهای باثبات، اما کارگاهها خاموش میپژمرند. | درآمد و هر دو بیماری با هم: تُهیشدن، و پولِ بیثبات. مصرف، پوسیدگی را پنهان میکند. |
| نفت مسدود است | بیدرآمد — اما بیبیماریِ هلندی، پولِ سالم، امیدِ برجا، و جزیره ناگزیر از نردبانِ دانش بالا میرود. لاغر، اما در حالِ عضلهساختن. | بیدرآمد، پولِ ویران، و بیامید — پس بااستعدادها میروند. بدترینِ همه. |
آنها را رتبهبندی کن و شگفتیای رخ مینماید. بهترینِ همه، فروشِ نفت با پولِ سالم است در حالی که درآمد در بیرون پسانداز و سرمایهگذاری میشود؛ راهِ نروژ، که در آن هدیه نگه داشته میشود، پول سالم میماند و اقتصاد متنوع میشود. اما همان خانه سرنوشتی دوم و بسیار رایجتر را نیز در خود دارد: جزیرهای که نفتش را با پولِ سالم میفروشد اما درآمد را صرفاً در خانه مصرف میکند، به بیماریِ هلندی سُر میخورد؛ ثروتمند، با قیمتهای باثبات، اما آرامآرام تواناییِ ساختنِ هر چیزی را از دست میدهد. همین زوالِ راحت است که بیشترِ کشورهای نفتی در واقع در آن زندگی میکنند. حالتِ بهراستی جالب، سومی است. جزیرهای که از فروشِ نفتش بازداشته شده اما استوار به پولِ سالم چنگ زده، امروز فقیرتر و فردا سالمتر است: محاصره درآمدِ نفتش را میگیرد، اما در عوض بیماریِ فراوانی را مفت از او دور میکند، و با قفلبودنِ ماشینِ چاپ، قیمتهای باثبات و امید را نگه میدارد، پس مردمِ بااستعدادش میمانند و ناگزیر بهسویِ تنها ثروتی که میماند بالا میرود. به همین دلیل است که این سرنوشت میتواند خاموشانه بر زوالِ راحتِ بیماریِ هلندی چیره شود؛ زوالی که در آن جزیره روزی، آنگاه که نفت فرومیکِشد، بیدار میشود در حالی که روی کاغذ ثروتمند و در عمل ناتوان است. و بدترین سرنوشتِ همه بیتردید این است: جزیرهای که از فروشِ نفتش بازمانده و در عینِ حال چاپ هم میکند؛ درآمد را از دست میدهد، پولِ خود را ویران میکند، و امیدی را که مردمش را در خانه نگه داشته بود میکُشد، پس حتی دانشی را هم که خودِ محاصره هرگز نمیتوانست به آن دست بزند از کف میدهد.